بهترین انشا

در این داستان تمام دوستی های مدرسه را به یاد می آوریم

 

 

بهترین انشا

«موضوع انشای این هفته: تابستان خود را چگونه گذراندید؟»

خانم ظهوری بعد از نوشتن این جمله روی تخته سیاه، دست‌هایش را با دستمال پاک کرد و ادامه داد: «همه‌ی اتفاق‌هایی را که در تابستان برای شما افتاده، بنویسید و اگر کسی اتفاق خاصی نداشت، می‌تواند از پدر و مادرش کمک بگیرد» بابک رو به علی کرد و گفت: «علی، تو تابستان یک بار رفتی تویسرکان، یک بار هم با هم غار علیصدر رفتیم» علی گفت: «خوب حالا که چی!» بابک گفت: «خب ببین! تو تویسرکان رو بنویس، من هم غارعلیصدر رو می‌نویسم» علی گفت: «اول این که تویسرکان من فقط سه روز بود، غار علیصدر هم یک روز، موضوع انشا  مال سه ماهه، بعد هم به تو ربطی نداره که من دلم می‌خواهد چی بنویسیم» صدای زنگ آخر که بلند شد، بچه‌ها توی راهروها می‌دویدند. بابک و علی تنه زنان به هم می‌دویدند تا هر کدام زودتر به در مدرسه برسند، ولی عمران که از عقب می‌دوید، ناگهان خودش را روی علی انداخت، برای همین همه‌ی بچه‌ها روی هم ریختند.

خانم ناظم خودش را به وسط معرکه رساند و بچه‌ها را که مثل ماشین‌های تصادفی روی هم افتاده بودند، بلند کرد. علی که آستین کاپشنش پاره شده بود، به طرف بابک حمله کرد. فکر می‌کرد بابک این کار را کرده است. هر قدر بابک قسم می‌خورد که یک اتفاق بود، به گوش علی نمی‌رفت. هر دو ناراحت و عصبانی از دو طرف خیابان، جداگانه به راه افتادند. بابک با خودش فکر کرد: «حالا علی آقا فکر کرده خیلی خوب بلده انشا بنویسه. حالا یک انشایی بنویسم که کِیف کنه. می‌نویسم رفتیم غار علیصدر، توی غار قایق سواری کردیم...» و چون دیگر چیزی به فکرش نرسید، تصمیم گرفت بعد از ناهار به انشا فکر کند. بعد از ناهار اول درس‌هایش را تقسیم‌بندی کرد. با آن‌ که تمرین‌های ریاضی زیاد بود، ولی می‌خواست اول انشا را بنویسید تا روی علی را کم کند. دفتر سفید صد برگی را باز کرد. صفحه‌ی اول را ورق زد. صفحه‌ی دوم خط‌های آبی  کم‌رنگ و پررنگ شده بودند. بابک فکر کرد شاید دست خطش روی این خط‌ها خوانا نشود. صفحه‌ی دوم را پاره کرد و از آن طرف دفتر صفحه‌ی سفید دیگری را هم بنا به عادت کند. یادش افتاد اول نوک مدادش را تیز تیز کند تا خوش خط بنویسد. مداد تراش را برداشت. مداد حسابی تیز شد، نوکش را امتحان کرد. نوشت: «‌تابستان امسال من به غار علیصدر رفتم، همراه دوستم علی. خیلی به من خوش گذشت» وقتی دوباره جمله را خواند، با عصبانیت روی اسم «دوستم علی» را خطخطی کرد. بعد ورق را پاره کرد و زود ورق آن طرف دفتر را هم کند. روی صفحه‌ی چهارم اول کمی دایره دایره کشید و شکل یک گربه‌ی چاق را، و فکر کرد کاش می‌شد انشا را نقاشی کرد. اگر این‌طور بود، او حتماً بهترین نمره را می‌گرفت. ولی همیشه بهترین نمره را علی می‌گرفت. دوباره عصبانی شد و صفحه‌ی چهارم را هم کند و دوباره از آن طرف دفتر هم ورق دیگری کند.

نوک مدادش از تیزی افتاد بود. دوباره با تراش به جان مدادش افتاد. آن‌قدر تراشید و امتحان کرد تا مداد به اندازه‌ی قدّ ِ چهار انگشت رسید. همیشه وقتی مدادش به بلندی ِ چهار انگشت می‌رسید، بدون آن‌ که مادرش متوجه شود، مداد را دور می‌انداخت. ولی امروز مادرش داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد و بابک نمی‌توانست مداد را سر به نیست کند.

مداد را روی کاغذهای کنده شده انداخت. مداد دیگری از جا مدادی برداشت. به یاد مهدی که پدرش وزنه‌بردار بود، افتاد. مداد را بین دو دستش مثل میله‌ی وزنه‌برداری گرفت و فشار داد، «‌ترق»، مداد شکست. باز تکه‌های مداد را کنار بقیه‌ی آشغال‌ها ریخت. یک خط می‌نوشت، خوشش نمی‌آمد. ساعت هم کم کم به هشت شب رسید. از ورق‌های دفتر صد برگ، شش هفت ورق بیشتر باقی نمانده بود و کف اتاق پر از موشک‌های کوچک و بزرگ شده بود که بابک نشسته بود و می‌ساخت. خانم ظهوری همیشه آخر دفترهای بچه‌ها را امضا می‌کرد تا کسی دست به پاره کردن ورق دفتر نزند، ولی بابک ندانست چه شد. فقط دید مادرش با جلد دفتر بالای سرش ایستاده و می‌گوید: «بابک دفتر انشای تو اینه؟» بابک دست و پایش را گم کرده بود. مادرش یک کیسه زباله‌ی بزرگ دست بابک داد و گفت که تمام ورق پاره‌ها و موشک‌ها را جمع کند. بابک موشک‌هایی را که خیلی قشنگ شده بود، روی میز تحریرش گذاشت. جلد دفتر انشا و امضای خانم ظهوری را از لابه‌لای اشک‌هایش می‌دید. مداد چهار انگشتیش را که نوک کندی داشت، برداشت. زیر امضای خانم ظهوری نوشت: «علی ِ نامرد تو دوست خوب منی. تابستان با تو غار علیصدر خیلی خوش گذشت. این بود انشای من»

و سرش را روی جلد دفتر گذاشت و گریه کرد.

 روز بعد زنگ انشا همه‌ی بچه‌های کلاس با یک موشکِ قشنگِ کاغذی بازی می‌کردند.

 

 

 

   + رضوان بختیاریان - ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۸